![]()

دست این روزها از پاییز هم کاری ساخته نیست. 
این حس که تو همیشه تنهایی بخشی از وجودم شده است . اصلا تنهایی شاید تنها دغدغه من باشد . با این که خانواده و دوستان خوبی دارم َ اما تنهایم. شاید به همین دلیل است که زندگی آدمهایی که تنهایند برایم جالب است . اما این حس باعث بی قراری ام نمی شود .دوستی دارم که همیشه همراهم است َ در تمام لحظه های زندگی ام و برایم نقش همه ی کسانی که نیاز دارم را بازی می کند . گاهی برایم پدری می کند و حمایتم می کند َ گاهی برایم مادری می کند و مراقبم است . گاهی با غصه هایم اشک می ریزد و برایم خواهری می کند َ گاهی دنیا را برایم چنان شاد می کند که فکر می کنم دوستی بهتر از او ندارم َ گاهی غیرتی می شود و برادری می کند و بیشتر طوری نگاهم می کند که عاشقتر باشم .روزهاست فکر می کنم اگر او نبود من این همه آرامش داشتم یا نه ؟ حالا مطمئنم که آدم خوبی هستم چرا که مهربانی خدا به من رسیده تا احساس تنهایی نکنم و فکر کنم شاهزاده خانمی هستم که مهربانترین شاهزاده ی دنیا او را با خود به خانه اش آورده است .قطعا دنیا با او شق زیبایش را بیشتر به من نشان می دهد.


گفته اند ، يك روز پدر بزرگی یک کتاب دست نويس و گران قيمت را به نوه اش هدیه می دهد و تاکيد می کند که اين کتاب مال توئه مال خود خودته!نوه که از تعجب شاخ در آورده بود کتاب را جايي پنهان می کند.
چند روز بعد، پدر بزرگ از نوه می پرسد : کتابت رو خوندي؟ نوه می گوید: گذاشتم سر فرصت بخونمش. پدربزرگ لبخندي می زند و می رود.همان روز عصر با يک نسخه از مجله برمی گردد خانه و مجله را می گذارد روي ميز، نوه مجله را بر می دارد تا نگاهی به آن بیاندازد، پدربزرگ می گوید : اين مال من نيست امانته بايد ببرمش.به محض گفتن اين حرف نوه با اشتياق تمام صفحه هاتش را ورق می زند و سعي ميکند از هر صفحه اي حداقل يک مطلب بخواند.در آخرين لحظه که پدربزرگ ميخواست از خانه بيرون برود ، گفت: ازدواج مثل آن کتاب و این مجله است ، يکی اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينکارو مي کنم ، هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي باشه،
اما وقتي زن یا مرد دیگری که اتفاقی در مسیرت قرار می گیره مثل این مجله و اين باور در تو نيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکر ميکني که خوب اينکه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بکنه و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جاييکه ممکنه از بودن در کنارش لذت ببري شايد فردا ديگه پیشت نباشه! درست مثل این مجله. حتي اگر هيچ ارزشی نداشته باشه،اینطوریه که آدمها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست.

مطلبی خواندم در شهروند امروز، شماره پياپي 81 از اورهان پاموک که خیلی جالب بود . فکر کردم که برایتان بگذارمش.این متن با ترجمه ی آقای خشايار ديهيمي آمده است .
وقتي كتابي توي جيبت يا توي كيفت داري، مخصوصا وقتهايي كه غمگيني و غصهدار، مثل اين است كه صاحب يك دنياي ديگر هستي، دنيايي كه ميتواند شادي را به تو برگرداند. در دوران نوجواني ناشادم، فكر خواندن همچو كتابي تسلايي بود كه در تمام طول روزِ مدرسه كمكم ميكرد. در مدرسه آنقدر خميازه ميكشيدم كه چشمهايم پر از آب ميشد. بعدها هم در زندگيام، فكر خواندن كتابي كه دوست داشتم كمكم ميكرد تا جلسات اجباري ملاقاتهايم را راحتتر تاب بياورم. جلساتي كه يا از سرِ تكليف يا فقط از سر ادب بايد در آنها شركت ميكردم. بگذاريد فهرستي بدهم از دلايل خواندن كتابهايي كه نه براي كار يا براي خودسازي و آموختن، بلكه فقط براي لذت بردن ميخوانم:
1- جاذبهي همان دنياي ديگري كه پيشتر ياد كردم. شايد بتوان اسم اين كار را فرار از واقعيت گذاشت. آدم حتي اگر بتواند در عالم خيال از غصههاي زندگي روزمره فرار كند و زماني را در دنياي ديگر بگذراند خوب است.
2- بين شانزده تا بيست و شش سالگي، خواندن براي من امري حياتي بود براي اينكه بتوانم خودم را بسازم، براي خودم كسي بشوم، آگاهيهايم را بيشتر كنم و بدينترتيب به روحم شكل بدهم. در واقع، ميخواستم بدانم بايد چه جور آدمي بشوم؟ معناي زندگي و دنيا چيست؟ چقدر ميتوانم فكرم را، علائقم را، روياهايم را و افقهايي را كه در ذهن داشتم گسترش دهم؟ وقتي زندگي، روياها و تاملات ديگران را در داستانها يا نوشتهها و مقالاتشان ميخواندم ميدانستم كه آنها را در زيرينترين لايههاي حافظهام نگه خواهم داشت و فراموششان نخواهم كرد؛ درست مثل بچهاي كه هيچوقت اولينباري را كه درختي يا برگي يا گربهاي را ديده فراموش نميكند. با شناختي كه از راه خواندن كتابها پيدا ميكردم، و بر هم ميانباشتم، ميتوانستم راهم را در آينده براي خودم ترسيم كنم. با همين خوشبيني كودكانه نسبت به شكل دادنِ خودم، كتاب خواندن در آن سالها كاري پرشور و بازيگوشانه بود كه سخت بر قدرتِ تخيل من اثر ميگذاشت و خيالهايم را به دنبال خودش ميكشيد، اما اين روزها ديگر هيچوقت اينطوري كتاب نميخوانم و شايد براي همين هم هست كه خيلي كمتر ميخوانم.
3- چيز ديگري كه كتاب خواندن را براي من اين همه جذاب و لذتبخش ميكرد و ميكند شناختنِ خودم از اين راه بود. وقتي كتاب ميخوانيم بخشي از ذهنِ ما نميگذارد كه كاملا در متن غرقه شويم و به خودمان افتخار ميكنيم كه چنين كار عميق و معنوي و روشنفكرانهاي، يعني كتاب خواندن را، در پيش گرفتهايم. پروست اين را خيلي خوب ميفهميد. ميگفت موقع خواندن كتاب بخشي از وجود ما بيرون از متن ميايستد و به ميزي كه بر سر آن نشستهايم، به چراغي كه بر صفحهي كتاب نور مياندازد، به باغچهي دور و برمان، يا به منظرهي دوردست ميانديشد. وقتي متوجه اين چيزها ميشويم و حواسمان به اين چيزهاست در عين حال غرق تنهاييمان و خيالاتمان هم ميشويم و احساس غرور ميكنيم كه نگاهمان عمقي دارد كه آنهايي كه كتاب نميخوانند از آن بيبهرهاند. حالا خوب ميتوانم بفهمم كه چطور يك خواننده از خواندن كتاب احساس غرور ميكند، هر چند من از آدمهايي كه پز ميدهند كه كتاب ميخوانند اصلا خوشم نميآيد.
براي همين، وقتي از كتاب خواندنم حرف ميزنم، بايد در جا بگويم كه اگر ميتوانستم آن لذتهايي را كه در دلايل 1 و 2 برشمردم از فيلم ديدن، يا تماشا كردن تلويزيون، يا استفاده از ساير رسانهها ببرم، شايد كمتر كتاب ميخواندم. شايد هم يك روز بالاخره اين كار برايم عملي شود. اما به گمانم اين چيزها دشوار بتوانند جاي كتاب خواندن را بگيرند. چون كلمات (و ادبياتي كه از كلمات ساخته ميشود) مثل آب يا مورچه هستند، به هر سوراخ و سنبهاي نفوذ ميكنند و هيچ چيزي جلوي نفوذشان را نميتواند بگيرد. هيچ چيزي به اندازهي كلمات نميتواند شكافهاي زندگي را با اين سرعت و تماميت پركند. جوهرهي چيزها – چيزهايي كه ما را نسبت به زندگي و دنيا كنجكاو ميكنند – در همين شكافها پيدا ميشوند و فقط ادبيات – ادبياتِ ناب – است كه اين شكافها را نشانمان ميدهد. ادبياتِ ناب مشورت و اندرزي حكيمانه است كه هنوز به آن احتياج داريم و نيازمان به آن هيچ كمتر از نيازمان به با خبر شدن از آخرين اخبار نيست. براي همين است كه من هنوز هم دلبسته و وابستهي ادبيات هستم. اما فكر ميكنم اشتباه است اگر بخواهيم لذتِ خواندنِ كتاب را در تقابل با لذتهاي تماشا يا ديدن قرار دهيم. اين را ميگويم چون در فاصلهي هفت سالگي تا بيست و دو سالگي دلم ميخواست نقاش بشوم و در طولِ اين سالها ديوانهوار نقاشي ميكردم. براي من خواندن عينِ ساختنِ فيلمي از روي متني است كه ميخوانم. موقع كتاب خواندن ممكن است سرمان را بلند كنيم و چشم به تصويري روي ديوار بدوزيم، يا به منظرهاي بيرونِ پنجره، يا به افق، اما ذهنمان اين چيزها را جذبِ خودش نميكند: ذهنِ ما هنوز مشغول فيلم ساختن از دنياي خيالي كتاب است. براي آنكه بتوانيم دنياي خيالي نويسنده را ببينيم و براي يافتنِ خوشي و شادي در آن دنياي ديگر، بايد بتوانيم تخيلِ خودمان را هم به كار بگيريم. اگر بتوانيم اين حس را پيدا كنيم كه فقط تماشاگرِ آن دنياي خيالي نيستيم، بلكه خودمان هم تا حدودي خالق آن دنيا هستيم، كتاب سعادتِ خالق بودن در خلوتمان را به ما ميدهد. و همين "سعادت در خلوتِ خويش" است كه باعث ميشود خواندنِ كتابها، خواندنِ آثار بزرگِ ادبي، را اين همه براي "همه" فريبنده و براي "نويسنده" ضروري كند.

امروز داستان گربه زیر باران از داستانهای کوتاه ارنست همینگوی را برایتان می گذارم . اگر کسی داستان را خوانده نقد و نظرش را راجع به این داستان بنویسد . من هم نظرم را خواهم گذاشت ضمن اینکه سعی می کنم بهترین نقدهایی که بر این داستان نوشته شده را برایتان بگذارم .
و اما داستان :
تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچکدام از آدمهایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاقشان یا موقع برگشتن از آن، میدیدند نمیشناختند. اتاقشان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی باغ ملی نخلهای بلند و نیمکتهای سبز دیده میشد. هوا که خوب بود همیشه یک با سهپایهاش در آنجا حضور داشت. نقاشها از نحوهای که نخلها قد کشیده بودند و از رنگهای براق هتلهای رو به باغ ملی و دریا خوششان میآمد ...
... ایتالیاییها از راه دور میآمدند تا بنای یادبود جنگ را ببینند. بنای یادبود از برنز ساخته شده بود و زیر باران برق میزد. باران میبارید. آب باران از نخلها چکچک میریخت. آب توی چالههای جادههای شنی جمع شده بود. دریا زیر باران به صورت خطی طویل به ساحل میخورد و میشکست و، روی ساحل، لغزان به عقب بر میگشت تا باز به صورت خطی طویل بشکند. اتومبیلها از میدان کنار بنای یادبود جنگ رفته بودند. در طرف دیگر میدان، در آستانۀ در کافه، پیشخدمتی ایستاده بود و به میدان خالی نگاه میکرد.
خانم امریکایی پشت پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد. بیرون، درست زیر پنجرۀ اتاق آنها، گربهای زیر یکی از میزهای سبز آبچکان قوز کرده بود. گربه سعی میکرد خودش را جمع کند تا آب رویش نریزد.
زن امریکایی گفت: «میرم پایین اون بچه گربه رو بیارم.»
شوهرش، از روی تخت، از روی تعارف گفت: «من این کارو میکنم.»
- «نه، من میآرمش. بچه گربۀ بیچاره اون بیرون داره سعی میکنه زیر میز خیس نشه.»
شوهر به مطالعه ادامه داد، دراز کشیده بود و روی دو بالشی که در پای تخت قرار داشت لم داده بود.
گفت: «خیس نشی.»
زن از پلکان پایین رفت و صاحب هتل بلند شد ایستاد و جلو زن که از دفتر بیرون میرفت تعظیم کرد. میزش در انتهای دفتر قرار داشت.
پیرمرد بود و قد بلندی داشت. زن گفت: «بارون میآد.» از صاحب هتل خوشش میآمد.
- «آره، آره، خانوم. هوا بده. هوای خیلی بدییه.»
مرد پشت میزش در انتهای اتاق کمنور ایستاده بود. زن از او خوشش میآمد. از رفتار بسیار جدی او در مقابل هر شکایتی خوشش میآمد. از وقارش خوشش میآمد. از شیوهای که به او خدمت میکرد خوشش میآمد. از احساسی که او در مقام صاحب هتل بودن داشت خوشش میآمد. از چهرۀ سالخورده و جدی او و از دستهای بزرگش خوشش میآمد.
زن، با احساس علاقه به صاحب هتل، در را باز کرد و بیرون را نگاه کرد. باران تندتر میبارید. مردی با شنل لاستیکی از توی میدان خالی به طرف کافه میرفت. گربه میبایست جایی طرف راست باشد. شاید بهتر بود از زیر لبۀ پیش آمدۀ بامها حرکت میکرد. همانطور که توی آستانۀ در ایستاده بود چتری پشت سرش باز شد. خدمتکاری بود که اتاقشان را تمیز میکرد.
خدمتکار لبخند زد و به ایتالیایی گفت: «نباید خیس بشین.» البته صاحب هتل او را فرستاده بود.
زن همراه خدمتکار که چتر را بالای سرش گرفته بود توی راه شنریزی شده پیش رفت تا زیر پنجرۀ اتاقشان رسید. میز همان جا بود و رنگ سبز براقش با آب باران شسته شده بود اما گربه رفته بود. زن ناگهان دلش شکست. خدمتکار سر بالا برد و به زن نگاه کرد.
- «چیزی گم کردهین، خانوم؟»
زن امریکایی گفت: «اینجا یه گربه بود.»
- «یه گربه؟»
خدمتکار خندید: «یه گربه؟ یه گربه زیر بارون؟»
زن گفت: «آره، زیر این میز.» و بعد گفت: «وای، خیلی میخواستمش. دلم یه بچه گربه میخواست.»
وقتی زن به انگلیسی حرف زد چهره ی خدمتکار در هم رفت.
گفت: «بیایین برین، خانوم. باید برگردیم تو. شما خیس میشین.»
زن امریکایی گفت: «گمونم درست میگین.»
از راه شنریزی شده برگشتند و از در گذشتند. خدمتکار بیرون ایستاد تا چتر را ببندد. خانم امریکایی که از دفتر میگذشت صاحب هتل از پشت میزش تعظیم کرد. زن در گوشۀ دلش احساس کوچکی و سرافکندگی کرد. صاحب هتل سبب شد که او خودش را کوچک و در عین حال مهم احساس کند. از پلکان بالا رفت. در اتاق را باز کرد. جورج روی تخت بود، مطالعه میکرد.
مرد کتاب را زمین گذاشت، گفت: «گربه رو گرفتی؟»
- «رفته بود.»
مرد که خستگی چشمانش را در میکرد، گفت: «عجیبه، کجا رفته؟»
زن روی تخت نشست.
گفت: «خیلی میخواستمش. نمیدونم چرا انقدر میخواستمش. من اون بچه گربه ی بیچاره رو میخواستم. شوخی نیست که آدم یه بچه گربه ی بیچاره زیر بارون باشه.»
جورج باز مطالعه میکرد.
زن پیش رفت، جلو آینۀ میز آرایش نشست و توی آینۀ دستی به خودش نگاه کرد. نیمرخش را بررسی کرد، البته از یک طرف و بعد از طرف دیگر. سپس پشت سر و گردنش را برانداز کرد.
زن باز به نیمرخش نگاه کرد و گفت: «به نظر تو این فکر خوبی نست که بذارم موهام بلند بشه؟»
جورج سر بالا کرد و پشت گردن زن را دید که مثل پسرها کوتاه شده بود.
- «من همین طور که هست دوست دارم.»
زن گفت: «من که ازش خسته شدهم. از اینکه شکل پسرها شدهم. خسته شدهم.»
جورج توی تخت جابهجا شد. از وقتی زن شروع به صحبت کرده بود چشم از او برنداشته بود.
گفت: «همین طوری خیلی قشنگی.»
زن آینه را روی میز آرایش گذاشت و پشت پنجره رفت، بیرون را نگاه کرد. داشت تاریک میشد.
زن گفت: «دلم میخواد موهامو محکم و صاف بکشم و یه گره بزرگ پشت سرم کنم و حسش کنم. دلم میخواد یه بچه گربه داشتم روی دامنم مینشوندم و وقتی نازش میکردم خرخر میکرد.»
جورج از روی تخت گفت: «اهه؟»
- «و دلم میخواد پشت یه میز بشینم و توی ظرف نقره ی خودم غذا بخورم و دلم میخواد شمع هم سر میز روشن باشه. و دلم میخواد بهار بشه و دلم میخواد موهامو جلو آینه بروس بزنم و دلم یه بچه گربه میخواد و دلم یه لباس نو میخواد.»
جورج گفت: «در دهن تو بذار برو یه چیزی بخون.» و باز مشغول مطالعه شد.
زن از پنجره بیرون را نگاه میکرد. در این وقت هوا کاملا تاریک شده بود و هنوز روی درختان باران میبارید.
زن گفت: «چه کار کنم، دلم گربه میخواد. دلم گربه میخواد. دلم گربه میخواد. حالا که موهام بلند نیست و هیچ تفریحی ندارم یه گربه که میتونم داشته باشم.»
جورج گوش نمیداد. کتابش را مطالعه میکرد. زن از پنجره بیرون را نگاه میکرد، چراغهای میدان روشن شده بود.
یک نفر در زد.
جورج سرش را بلند کرد، گفت: «بیایین تو.»
خدمتکار توی درگاه ایستاده بود. یک گربۀ گلباقالی بزرگ را محکم به بدنش گرفته بود، گربه در راستای تنش آویزان بود.
گفت: «معذرت میخوام. صاحب هتل از من خواهش کرد این گربه رو برای خانوم بیارم.»

چ) آشنایی با ازرا پاوند نویسنده ی آمریکایی . همینگوی از او درس های با ارزشی آموخت ؛ اینکه اثرش را باز خوانی و اصلاح کند . پاوند بر ضرورت حذف تاکید داشت و می گفت باید از زواید اثر کاست . نکته دیگر به به کارگیری نماد در اثر ادبی بود . پاوند می گفت هر نماد باید در درجه اول شی طبیعی در اثر باشد و کارکرد نمادین آن شی نباید بر اثر تحمیل می شود . مثلا گل سرخ پیش از آنکه به عنوان نماد به کار رود . ابتدا باید گل سرخ باشد . او توصیه کرد کتابهای فلوبر را بخواند . همینگوی به کارگیری دقت ، طنز و بی طرفی را در ارائه اثر از فلوبر آموخت. از استاندال آموخت صحنه های گسترده و پانورامیک ارائه دهد . همینطور پاوند توصیه کرد . به هزار توها و ساختارهای تار عنکبوتی آثار هنری جیمز نویسنده آمریکایی سفر کند و برای این کار نقشه ای در اختیار او گذاشت و گفت رمان های آمریکایی ، دیزی میلر ، میدان واشنگتن ، تصویر یک زن ، آنچه میزی می دانست ، سن و سال بیقراری و داستان کوتاه شاگرد را از این نویسنده بخواند . او از هنری جیمز ، گفت و گوهای موجز و غیر مستقیم را یاد گرفت . اهمیت این گفت و شنیدها در فضای خالی لا به لای سطرها نهفته است . آن چه همینگوی و هنری جیمز در آثارشان نمود می یابد چیزهایی است که آدم های داستان در گفت و شنیدشان به زبان نمی آورند . او از پاوند یاد گرفت هنر نادرست ، هنر غیر دقیق است . هنری ست که گزارش های دروغین ارائه می دهد . در حالیکه هنر راستین از شاهد راستین برخوردار است . برای همین در سال 1922 در جشن مدام نوشت :
آنچه آدم نیاز دارد نوشتن یک جمله ی درست و به جاست . اگر جمله ای مزین از کار در بیاید پی می برم که باید آن نقش مزین و زینتی یا مقرنس را از جا دربیاورم و دور بیاندازم و با اولین جمله راست و به جا و اخباری کار را شروع کنم , بی آنکه به خوانندگان بگویم چه عکس العملی نشان دهند ، چه چیزی احساس کنند ، چگونه داوری کنند و بگذارم تصاویر خود معنا را القا کنند . اگر کنش به درستی و دقت ارائه شود و تنها عنصر اصلی به کار گرفته شود ، در این صورتع خواننده بی آنکه به او گفته شود ، همان احساساتی را بروز می دهد که نویسنده خواهان آن است .
اصول کلی نهضت ایماپیسم که ازرا پاوند به همینگوی آموخت :
القای معنا به یاری تصویر ( image )
برخورد مستقیم با شئی
عدم استفاده از واژه های زائد
د ) همینگوی درباره دوران نوشتن رمان وداع با اسلحه نوشت « هر روز رمان را از ابتدا تا آن جا که باید ادامه می دادم می خواندم و در جایی که قلم خوب پیش می رفت و می دانستم که بعد چه می شود توقف می کردم و این واقعیت که کتاب تراژدی است ناراحتم نمی کرد . چون اعتقاد داشتم که زندگی خود تراپدی است و تنها یک پایان دارد . از این که می دیدم قادرم چیزی را به وجود بیاورم و قادرم چیزی خلق کنم که مطالعه اش انسان را خرسند می کند . انجام چنین کار هر روزه ای به من لذت می بخشید که تا آن وقت احساس نکرده بود و به جز نوشتن هیچ چیز برایم اهمیت نداشت . دشواری نویسندگان هیچ گاه تغییر نمی کند . نویسندگان همیشه در پی آنند که حقیقت را دریابند و وقتی یافتند می خواهند ببینند چگونه آن را بیان کنند تا به صورت جزئی از تجربه خواننده یا شنونده در آید .
ه) همینگوی وقتی در کوبا زندگی می کرد . اتاق خوابش در عین حال دفتر کارش هم بود . درباره ی کارش چنین گفته است : وقتی دارم رمان یا داستان کوتاهی می نویسم هر روز صبح با طلوع آفتاب کار را شروع می کنم . کسی مزاحم من نیست . هوا سرد یا خنک است و کار را که شروع می کنم گرم می شوم . آن وقت آنچه را نوشته ام باز خوانی می کنم و در جایی که در می یابم بعد چه می شود آن وقت ککار را متوقف می کنم و زندگی روزمره را از سر می گیرم تا روز بعد که باز کار را شروع می کنم . به این ترتیب وقتی دست از نوشتن می کشم خالی هستم ، البته نه کاملا خالی ، چون از همان لحظه دارم پر می شوم .
و) همینگوی درباره نویسندگان دیگر می گوید : من بسیار آرام شروع کردم و آقای تورگینف را از میدان به در کردم . پس سخت تمرین کردم و آقای موپاسان را نقش زمین کردم . با آقای استاندال دو بار مساوی کردم و تصور می کنم بار دوم امتیاز هم کسب کردم . اما چیزی که می دانم این است که نمی توانم با تولستوی به رینگ مشت زنی بروم مگر اینکه دیوانه شده باشم یا با تلاشم بر او برتری پیدا کرده باشم . منتقدی پس از خواندن « ناقوس ها برای که به صدا در می آید » گفت اکنون همینگوی می تواند با خیال آسوده به مصاف تولستوی برود .
ی ) او در جواب آکادمی جایزه نوبل نوشت : هر کتاب برای نویسنده راستین آغاز تازه ای ست تا سعی کند به چیزی دست یابد که دست نیافتنی است او پیوسته باید در پی رسیدن به چیزی باشد که هیچ گاه تحقق نیافته یا دیگران برای حصول آن تلاش کرده اند اما با شکست مواجه شده اند و امیدوار باشد تا به یاری شانس به توفیق دست یابد .
یک نسل می رود و نسل دیگر می آید ، اما زمین پایدار می ماند و خورشید همچنان طلوع می کند .

این روزها به مردی فکر می کنم که خود داستان بود؛ پیرمرد دریا . مدتها بود فکر می کردم نوشتن از اندوه و شادی ام چه کمکی به خوانندگان این سطور می کند . وبلاگ نویسی را چند ماهی کنار گذاشتم تا بالاخره در آستانه تولد 112 سالگی همینگوی تصمیم گرفتم با نوشتن از او شروع کنم . اینکه همینگوی نویسنده ی بزرگی است را همه می دانند اما اینکه با چه پیشینه و تجربه ای از زندگی دست به خلق بهترین داستانهای دنیا زده است چیز دیگری ست . خواندن کتاب بهترین داستانهای کوتاه همینگوی که گردآوری ارزنده ای ست از احمد گلشیری را توصیه می کنم . در مقدمه ۱۰۰ صفحه ای که احمد گلشیری از زندگی همینگوی آورده ، چندین درس ارزنده وجود دارد که هر نویسنده ای باید در خاطر داشته باشد .
الف ) همینگوی بعد از دبیرستان در دفتر روزنامه استار مشغول به کار می شود . گردانندگان روزنامه برگ کاغذی را جلوی رویش می گذارند که اصول نویسندگی برای روزنامه را به اختصار شرح می داد :
-
جمله های کوتاه بنویسید.
-
بند اول مطلب را کوتاه بنویسید
-
از آوردن صفات ، به خصوص مبالغه آمیز و پرطمطراق خودداری کنید .
-
نگرش مثبت داشته باشید .
همینگوی بعدها به روزنامه نگار جوانی گفت که این ها قواعدی است که من در نوشتن به کار بسته ام و هرگز فراموش نکرده ام . هر فردی که استعداد نوشتن داشته باشد و درباره چیزی که می نویسد صادقانه تلاش کند ، با رعایت این قوانین شکست نمی خورد .
ب ) چیزی که نثر همینگوی را دستخوش تغییر کرد ، چیزی بود که در ۱۹۲۰ نشریه خبری موسسه هنر شیکاگو درباره مدرنیست ها نوشته بود .
مدرنیست ها تلاش می کنند :
-
شگرد هوشمندانه را که از ویژگی های هنر قرن نوزدهم است به کناری افکند .
-
واکنش ذهن خود را نسبت به اشیا تصویر کنند .
-
در عین حال نیازی نمی بیند منحصرا به اشیای زیبا توجه کنند چون معتقدند که تماشای واکنش ذهن نسبت به اشیا ممکن است جالب توجه و جذاب باشد . حتی اگر اشیایی که این واکنش را سبب شده اند نا خوشایند باشند .
اینگونه بود که همینگوی موضوع های نا خوشایند را جانشین زیبایی کرد ، مثل غرق شدن قاطرها در بارانداز ازمیر، وحشت های جنگ ، آدم کش های اجیر شده ، هجوم گاو به اسبهای درمانده ، مشت زن گیج و منگ و ...
ج ) گوش سپردن به اندرزهای نویسنده ای چون شروود اندرسن بود . او به همینگوی توصیه کرده بود که بهترین کتابهای داستان آن روزگار مثل برادران کارامازوف و جن زدگان داستایفسکی و آثار تورگینف را بخواند .دیگر اینکه اندرسن توصیه کرد که اتاقی در اختیار داشته باشد از آن خودش که مسائل روزمره در آن راهی نداشته باشد ، یک جای اختصاصی برای نوشتن .به او گفت که نوشتن بریده بریده ، یک سطر حالا نوشتن یک سطر بعد از انجام کاری دیگر دشمن کار هنرمند است . محیط کار هنرمند باید از هر نوع مزاحمت عاری باشد .
ادامه دارد......

این که تو بهترین دوستی هستی که در تمام سالهای زندگی ام داشته ام شک نکن و این که از تو خیلی چیزها یاد گرفته ام که کمکم می کند آدم بهتری باشم .
می خواهم برایت حکایتی از کافکا بنویسم تا عیدی هر دو مان باشد برای سال نو.
موش گفت : آه. جهان هر روز تنگ تر می شود . در آغاز آنقدر بزرگ و لایتناهی بود که ترسم گرفت.دویدم و دویدم و خوشحال بودم که دیوارها را می بینم که در دوردست از چپ و راست سر بر می آورند.اما این دیوارها آن قدر با سرعت تنگ و تنگ تر شدند که اینک در آخرین اتاق هستم و آن گوشه تله ای است که ناگزیرم به سوی آن بشتابم. گربه گفت : فقط باید جهتت را عوض کنی و موش را خورد.
سال نو مبارک

دلم برای همه ی کارهایی که می تواند یک روزمره شیرین برایم درست کند تنگ است . دلم می خواهد از خواب بلند شوم . پرده های حریر خانه را کنار بزنم ،پنجره ی رو به پنجره ی همیشه بسته همسایه باز کنم و منتظر بمانم تا کسی یا ماشینی از کوچه بگذرد تا خیالم راحت شود که زندگی به جریان همیشه اش ادامه می دهد بعد کمی رژ صورتی به لبهایم بمالم شال بنفشم را سر کنم با پانچوی سورمه ای ام کلید و کیف پولم را بردارم و از خانه بیرون بروم تا کمی خرید کنم . سر راه از دیدن آپارتمان هفت واحدی که سر خیابان در حال ساخته شدن است و هر روز با دیروز کلی فرق کرده متعجب بشوم و دو دو تا چهار تا کنم که ممکن است پول هر واحد چقدر بیافتد و اگر کسی بخواهد یکی از آنها را بخرد واحد های کدام طرف نورگیرتر خواهد بود . بعد از دور صف زنهایی که ایستاده اند تا سبزی بخرند هیجان زده ام کنند و فکر کنم بایستم توی صف تا هم چند کیلویی سبزی آش بخرم و هم به حرف زنهای توی صف گوش بدهم و غصه بخورم که چرا یک دوست خاله باجی که اهل سرک کشیدن به همه جاست ندارم از آن دوستهایی که می دانند توی تک تک خانه های محل چه اتفاقهایی در گذر است آخ که چقدر دلم لک زده برای داشتن یه همچین دوستی که با تعریفهاش هم بخندم و هم گریه کنم . به خدا غنیمتی هستند این جور دوستها چرا که کمک می کنن حسهای متفاوت روحت پرورش پیدا کنه . نوبتم که شد و زنبیلم پر از سبزی شد بروم به بقالی محل و بعد از حرف زدن راجع به قیمتها و اینکه روزگار چقدر سخت شده چیزهایی هم از او بخرم و برگردم خانه . از زیر تخت روزنامه های تاریخ گذشته را دربیاورم بیاندازم روی میز ناهار خوری و سبزی ها را رویشان باز کنم بعد پیش از پاک کردنشان بساط آش رشته را علم کنم و برگردم سراغ پاک کردن سبزی ها . می شود پخش صوت را هم روشن کنم و یکی از کاستهای مرضیه را بگذارم وبا شنیدن ترانه ی بارون می باره اش فکر کنم که اگر تو این روز نم بارانی هم می زد چقدر می چسبید . سبزی ها را که پاک کردم سینک ظرفشویی را پر از آب کنم و سبزی ها را توش بخیسانم تا گلش در بیاید. تو این فاصله فکر کنم که بعد از خوردن آش چه کار کنم . برای آشم سیر داغ و پیاز داغ حسابی درست کنم و فکر کنم بریزمش توی چه کاسه ای ؛کاسه چینی گل سرخی ، کاسه سفال آبی یا کاسه کریستالی . هیچ کدام به دلم نمی نشیند . می روم قدح گل مرغی را که مادربزرگ داده را میاورم و می ریزم توش و با دقت رویش را تزیین می کنم . بعد میز ناهار را می چینم . می روم جلوی آینه موهایم را بالای سرم جمع می کنم. یک گوشواره فیروزه آویزان می کنم به گوشهایم . آش را که می خورم روی کاناپه لم می دهم و کانالهای تلویزیون را عوض می کنم . بعد بلند می شوم یکی از فیلمهای قدیمی و رمانتیک را از توی کمد در می اورم احتیاج دارم کمی احساساتم رقیق شود . .....
راستش خسته شدم دلم می خواهد یک زن معمولی باشم با دغدغه های معمولی . دلم روزمره می خواهد.







